بـی خوابی دایـی از گـریـه اسـراکـوچولـو
سلام اسراکوچولو بازم مینویسم با کوله باری از دلتنگی یه چیزی یادم افتاد گفتم بنویسم چندروز بعده عروسی خان دایی بود که همه فرش های خونه رو داده بودیم قالیشویی مجبور شدیم همه تو یه اتاق بخوابیم ولی تو نذاشتی تا صبح بخوابیم اینقدر گریه کردی که من مجبور شدم برم اشپزخونه بخوابم اینم شاهکاری بود از شما بزرگ شدی حتما بخون فدات بشم شکلات دایی



مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


بـی خوابی دایـی از گـریـه اسـراکـوچولـو
